نهضت های ملی ایرانیان
نهضت های ملی ایرانیان
قيام استاذسيس
تقريباً بلافاصله پس از مرگ سنباد،قيام تازه اي در خراسان در سال 150 هجري به رهبري فردي به نام استاذسيس شد.بعضي از تاريخ نگاران او را پدر مراجل،همسر هارون الرشيد و مادر خليفه مامون مي دانند(تاريخ کامل ج 15،ص 238).به عقيده برخي محققين اين نسب بعد ها ساخته شد تا نسب مامون به بزرگان ايراني پيوند بخورد.قيام او گويا براي تجديد و اصلاح آيين زرتشت بود.
به گفته طبري در اندک زماني 300 هزار نفر به ياري وي شتافتند.از زندگي استاذسيس قبل از سال 150 هجري چيزي معلوم نيست.از گفته هاي مورخان چنين بر مي آيد که او در خراسان امارت داشته و ظاهراً از کارگزاران و فرمانروايان محتشم و با نفوذ آنجا به شمار مي رفته است.حتي وقتي به قول يعقوبي،از اينکه از اينکه مهدي را به وليعهدي خليفه بشناسد سر باز زده بود.
داستان نبرد او را طبري اينگونه مي نويسد: از جمله حوادث سال اين بود كه استاذسيس با مردم هرات و بادغيس و سيستان و ديگر ولايت هاى خراسان قيام كرد و چنانكه گفته اند حدود سيصد هزار جنگاور با وى بود كه بر بيشتر خراسان تسلط يافتند و برفتند تا با مردم مروروذ تلاقى كردند. اجثم مروروذى با مردم مروروذ به مقابله آنها آمد كه با وى نبردى سخت كردند و عاقبت اجثم كشته شد و بسيار كس از مردم مروروذ كشته شدند و تنى چند از سرداران هزيمت شدند كه معاذ بن مسلم و جبريل بن يحيى و حماد بن عمرو و ابو النجم سيستانى و داود بن كراز از آن جمله بودند. منصور در بردان بود، خازم بن خزيمه را به نزد مهدى فرستاد كه مهدى او را به كار نبرد استاسيس گماشت و سرداران را بدو پيوست.
گويند: معاوية بن عبد الله وزير مهدى كار خازم را سبك مى گرفت، در آن وقت مهدى به نيشابور بود، معاويه نامه به خازم و ديگر سرداران مى فرستاد به امر و نهى، خازم در اردوگاه خويش بود كه بيمارى نمود و دوا نوشيد، آنگاه بر است بريد نشست و به نيشابور پيش مهدى رفت و سلام گفت و خلوت خواست ابو عبيد الله در حضور وى بود، مهدى گفت: «حضور ابو عبيد الله مانع تو نيست هر چه مى خواهى بگوى.» اما خازم نخواست به وى خبر دهد يا سخن كند تا وقتى كه ابو عبيد الله برخاست و چون با وى تنها ماند از كار معاوية بن عبيد الله بدو شكايت كرد و از تعصب و تبعيض وى و نامه ها كه از جانب معاويه به او و سردارانش مى رسيد سخن آورد كه موجب تباهى سرداران شده بود كه به توطئه پرداخته بودند و خودسر شده بودند و اطاعتشان سستى گرفته بود و گفت كه كار نبرد به سالارى سامان مى پذيرد كه در اردوگاه او پرچمى جز پرچم وى يا پرچمى كه او بسته باشد در اهتزاز نباشد و خبر داد كه به نبرد استاسيس باز نخواهد گشت مگر آنكه كار به دست او سپرده شود و از معاوية بن عبيد الله آسوده شود و اجازه يابد پرچم هاى سرداران خويش را بگشايد و به آنها نوشته شود كه مطيع و شنواى وى باشند.
راوى گويد: مهدى همه آنچه را مىخواست پذيرفت، خازم به اردوگاه خويش بازگشت و به رأى خويش كار كرد و پرچم همه كسانى را كه مىخواست بگشود، و براى هر كه مىخواست پرچم بست، سپاهيان هزيمت شده را به خويش پيوست و آنها را حاشيه سپاه كرد كه دنباله روان را با آنها فزونى مى داد و آنها را پيش نمى فرستاد كه بيم هزيمت در دل هزيمت شدگان نفوذ داشت. كسانى از اين طبقه كه بدو پيوسته بودند بيست و دو هزار كس بودند.
آنگاه شش هزار كس از سپاه را برگزيد و آنها را به دوازده هزار نخبه كه به نزد وى بودند پيوست، بكار بن مسلم عقيلى از جمله نخبگان بود. آنگاه براى نبرد آرايش گرفت و خندق زد. هيثم بن شعبه را بر پهلوى راست خويش نهاد. نهار بن- حصين سعدى را بر پهلوى چپ خويش نهاد. بكار بن مسلم عقيلى بر مقدمه وى بود.ترار خدا عقب دار وى بود. وى از ابناى ملوك عجم خراسان بود. پرچم خازم با زبرقان بود و بيرق وى با غلامش بسام بود.پس با حريفان مكارى كرد و در كار انتقال از جايى به جايى و از خندقى به خندقى خدعه كرد تا آنها را از هم جدا كرد كه بيشترشان پيادگان بودند، آنگاه به محلى رفت و خندق زد و هر چه مى خواست در خندق خويش ذخيره كرد و همه ياران خويش را وارد آنجا كرد.
براى خندق چهار در نهاد و بر هر درى چهار هزار كس از ياران نخبه خويش را جاى داد، دو هزار باقيمانده هيجده هزار كس را به بكار مقدمه دار خويش پيوست.حريفان بيامدند با تبرها و زنبيل ها كه مى خواستند خندق را پر كنند و وارد شوند. از درى كه بكار بن مسلم بر آن بود بيامدند و چنان به سختى بر آن حمله بردند كه ياران بكار هزيمت شدند و حريفان وارد خندق شدند.و چون بكار چنين ديد بر در خندق پياده شد و ياران خويش را بانگ زد كه اى پسران بدكارگان از سمت من به مسلمانان آسيب رسد! پس در حدود پنجاه كس از عشيره و كسانش با وى پياده شدند و از در خويش دفاع كردند و حريفان را از آنجا براندند.
گويد: يكى از ياران استاذسيس كه از مردم سيستان بود، به نام حريش، و تدبير كار حريفان با وى بود به درى آمد كه خازم آنجا بود و چون خازم او را بديد كه مى آمد كس پيش هيثم بن شعبه فرستاد كه بر پهلوى راست بود كه از درى كه بر آن هستى برون شو و از راهى جز آن راه كه به در بكار مى رسد برو كه حريفان به نبرد و مقابله ما سرگرمند، وقتى بالا رفتى و از ديدشان برون شدى از پشت سر به آنها حمله كن.
گويد: و چنان بود كه در آن روزها منتظر بودند كه ابو عون و عمرو بن سلم بن- قتيبه از طخارستان بيايند. خازم كس پيش بكار بن مسلم فرستاد كه وقتى پرچم هيثم بن شعبه را ديدى كه از پشت سر تو مى آيد تكبير گوييد و بگوييد مردم طخارستان آمدند.
ياران هيثم چنان كردند و خازم با قلب به مقابله حريش سيستانى رفت و با شمشيرها نبردى سخت كردند و در مقابل همديگر صبورى كردند. در اين حال بودند كه پرچم هاى هيثم و ياران وى را بديدند و همديگر را بانگ زدند كه مردم طخارستان آمدند و چون ياران حريش پرچم ها را بديدند و ياران بكار بن مسلم بدان نگريستند، ياران خازم به حريفان حمله بردند و آنها را عقب زدند تا به ياران هيثم رسيدند كه آنها را با نيزهها بزدند و تير سويشان انداختند. نهار بن حصين و يارانش از پهلوى چپ سوى حريفان آمدند. بكار بن مسلم و يارانش نيز از ناحيه خويش بيامدند كه هزيمتشان كردند و شمشير در ايشان نهادند. مسلمانان بسيار كس از آنان بكشتند، شمار كشتگان حريف در اين نبرد در حدود هفتاد هزار كس بود، چهارده هزار كس را نيز اسير كردند. استاذسيس با مقدار كمى از ياران خويش به كوهى پناه برد.
گويد: خازم چهارده هزار اسير را پيش آورد و گردن هايشان را زد، آنگاه برفت تا در كوهى كه پناهگاه استاذسيس بود بدو رسيد، در آنجا ابو عون و عمرو بن سلم ابن قتيبه بدو رسيدند كه خازم آنها را به يكسو جاى داد و گفت: «به جاى خويش باشيد تا محتاج شما شويم.» گويد: خازم، استاذسيس و ياران وى را محاصره كرد، عاقبت آماده شدند كه بحكم ابو عون گردن نهند و جز بدان رضايت ندادند خازم نيز بدان رضايت داد و به ابو عون گفت در قبال آنها تعهد كند كه چون تسليم شوند به حكم وى با آنها رفتار شود. و چون بحكم ابو عون تسليم شدند حكم كرد كه استاذسيس و پسرانش و مردم خاندانش را بندهاى آهنين نهند و باقيمانده را كه سى هزار كس بودند آزاد كنند.
خازم، حكم ابو عون را روان كرد و هر يك از آنها را دو جامه پوشانيد. آنگاه فتحى را كه خداى نصيبش كرده بود و دشمنش را به هلاكت داده بود به مهدى نوشت و مهدى نيز آنرا به امير مؤمنان منصور نوشت.به گفته محمد بن عمر قيام استاذسيس و حريش به سال صد و پنجاهم بود. اما هزيمت استاذسيس به سال صد و پنجاه و يكم بود(تاريخ طبري،ج 11، صص 4949-4953).
ساير مورخين جزئيات بيشتري را شرح نمي دهند ولي اينگونه به نظر مي رسد که را با فرزندانش به بعداد فرستادند و در آنجا به هلاکت رساندند.
اسحاق ترک:
او يکي از داعيان ابومسلم بود که بعد از مرگ او به ميان ترکان ماورا النهر و ترکستان رفت و ادعا کرد که ابومسلم نمرده و در کوهستان ري زنداني است.او معتقد بود که ابومسلم در وقت معيني ظهور مي کند و اينگونه مردم را به سوي ابومسلم دعوت کرد.علت اينکه او را ترک مي نامند اين است که او در ميان ترکان به تبليغ براي ابومسلم مي پرداخت.
گروهي گويند او از علويان و از فرزندان يحيي بن زيد بن علي بود که از امويان فرار کرد و به ترکستان آمد و گروهي ديگر مي گويند او از مردم ماورا النهر بود.
مولف کتاب اخبار ماورا مي گويد: او سواد نداشت ولي از جن ها شنوايي داشت و اگر کسي چيزي از او مي پرسيد جوابش را پس از يک شب مي داد.مردم را به ابومسلم دعوت مي کرد و معتقد بود او پيامبري براي زرتشتيان است .و عقيده داشت زرتشت و ابومسلم نمرده اند و روزي براي برپايي اين دين قيام مي کنند(الفهرست صص 615-616).
آنچه در قيام اسحاق ترك جلب نظر مىكند و در ساير جنبش هاي عصر عباسى به چشم نمى خورد، اين است كه او تنها به دعوت اكتفا كرد و هيچ گونه رويارويى و درگيري ميان او و پيروانش با كارگزاران حكومت روي نداد. برخى از معتقدات اسحاق ترك شبيه به آراي سنباد و پيروان اوست. شايد آنان تركيب افكار دينى را وسيله سودمندي براي اتحاد برخى گروههاي ناتوان ضد عباسى يافته بودند
پس از درگذشت اسحاق كه تاريخ آن همانند زمان تولدش دانسته نيست، پيروانش كه بيشتر از مسلميه ماورا النهر بودند، پراكنده شدند و جنبش او دوامى نيافت.
به آفرید:
به آفريد اهل روستاي خواف در اطراف نيشابور بود که هفت سال در چين گذرانده بود و دربازگشت به ايران در سال 129 هجري قيام کرد و آيين تازه اي آورد ولي هدف اصلي او مبارزه با تازيان بود.(آثار الباقيه ص 314)
درباره اعتقادات به آفريد که ادعاي نبوت مي کرد ابوريحان مي نويسد: به آفريد گفت آنچه زرتشت آورده است من نيز تصديق مي کنم و بر امت خود هفت نماز واجب گردانيد؛يکي در يگانگي خدا و يکي در آفرينش آسمانها و زمين و يکي در خلق حيوان و روزي هاي آنها و يکي ديگر در مرگ و يکي هم در بعث و حساب و يک نماز هم راجع به اهل بهشت و دوزخ و چيزهايي که براي ايشان آماده شد و يک نماز هم در ستايش اهل جنت.(آثار الباقيه ص 314)
وي ادامه مي دهد که به آفريد کتابي به فارسي براي پيروان خويش نوشت و امر کرد که پيروانش بر يک زانو به سوي چشمه خورشيد نماز بخوانند و در هر جايي که باشند توجه به سوي آفتاب کنند و موهاي خود را رها کنند و در موقع طعام زمزمه نکنند و چهارپايان را نکشند مگر آنچه پير شده باشد. (آثار الباقيه ص 315)
شهرستاني مي نويسد که نام ديگر اين فرقه سيسانيه است که براي زرتشت و پادشاهان باستاني که زرتشت را گرامي ميداشتند احترام زيادي قائل بودند.(الملل و النحل ص 397)
متاسفانه نهضت وي همزمان با قيام ابومسلم بر ضد اعراب بود و تا حد زيادي تحت شعاع آن قرار گرفت.مشکل اساسي کار به آفريد اين بود که موبدان و پيشوايان سنتي زرتشتي نيز او را نپذيرفتند و از او به ابومسلم شکايت کردند و ابومسلم به آفريد و طرفداران او را به شدت سرکوب کرد.با اين وجود طرفداران به آفريد معتقد بودند که وي سواذ بر اسبي به آسمان صعود کرد و روزي براي انتقام گرفتن از دشمنان به سوي ياران خود باز مي گردد.(آثار الباقيه ص 315)
آخوند مطهري بدون در نظر گرفتن موفقيت هاي قيام هاي ملي بر ضد اعراب و اسلام مي گويد: نهضت هاي ضد اسلامي امثال بابک خرمدين و به آفريد و ابن مقنع و .. هيچگاه طرفداراني پيدا نکردند؛ به طوري که يک ايراني به نام افشين بابک را کشت و يک ايراني ديگر به نام ابومسلم به آفريد را سرکوب کرد!
اين نظريه چيزي جز پندارگرايي و خيال نيست زيرا ابن نديم که در نيمه قرن چهارم هجري(يعني بيش از 200 سال بعد از کشته شدن به آفريد) کتاب الفهرست را تاليف کرده است مي نويسد: مردم بسياري در حال حاضر در خراسان طرفدار به آفريد هستند.(الفهرست،ص 615).
قيام سنباد:
يكى از جنبش هايى كه بعد از اسلام، در دوره حكومت بنى عباس براى مبارزه با خلفاى عباسى صورت گرفته است قيام سنباد است. سنباد يكى از نزديكان و پيروان ابومسلم است. او در سال 137 هجرى تحت شعار ما بايد از خون ابو مسلم انتقام بگيريم(تاريخ نامه طبرى،ج4،ص 1093) قيام كرد، و با كوشش بسيار موفق گرديد از بين طبقات و پيروان اديان و مذاهب مختلف عده زيادى را دور خود جمع كند.مورخين نام اصلي او را اسپهبد فيروز و مذهب او را مجوسي معرفي کرده اند(تاريخ طبري،جلد11،ص 4715).
ميرخواند درباره سنباد و دوستى او با ابومسلم چنين مى نويسد(روضة الصفا،جلد سوم، ص 404):سنباد از جمله آتش پرستان نيشابور بود و فى الجمله مكنتى داشت و در آن روزى كه ابومسلم از پيش امام به مرو مىرفت او را ديد و آثار دولت و اقبال در ناصيه او مشاهده كرد.او را به خانه برد و چندگاه شرايط ضيافت به جاى آورد و از حال وى استفسار نمود.ابومسلم در كتمان امر خود كوشيد، سنباد گفت قضيه خويش با من بگوى و من مردى راز دارم، امينم، افشاى اسرار نخواهم كرد. ابومسلم شمهاى از مافى الضمير خود در ميان نهاد. سنباد گفت مرا از طريق فراست به خاطر مى رسد كه تو عالم را زير و زبر كنى و بسيارى از اشراف عرب و اكابر عجم را به قتل رسانى، و او از اين مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده از نيشابور رفت(دو قرن سکوت،ص 126؛تاريخ اجتماعي ايران،جلد دوم،ص 179).
روايت ديگري مي گويد: اتفاق چنان افتاد که سنباد را پسري کوچک بوده و با يکي از پسران عربان به مکتب مي رفت در محله بوي آباد نيشابور و آن عربان چهارصد کس بودند روزي پسر سنباد با پسر عربي جنگ کرد و پسر سنباد سر پسر عرب بشکست.اثر خون بر سر پسر عرب ظاهر شد پيش پدر رفت پدرش گفت اين را اظهار مکن و آن پسر با پسر سنباد دوستي آغاز کرد و بعد از آنکه دوست شدند پسر سنباد را به خانه برد و کس نزديک پدرش فرستاد که پسرت اينجاست بيا و ببر.سنباد به خانه عرب رفت و عرب پسر او را کشته و بريان نهاده و عضوي به جهت سنباد بر سر سفره نهاد چون از گوشت بخورد و سفره برداشتند عرب از سنباد پرسيد که طعم بريان چه بود؟سنباد گفت خوب بود.عرب گفت:گوشت پسر خود خوردي!
سنباد از اين معني بيهوش شد چون با خود آمد از خانه عرب بيرون آمد و به پيش برادرش شد و اين قصه با وي گفت و گفت اين انتقام ما مگر آن مروزي تواند کشيد که اين زمانه خروج کرده است و روزي که از اينجا م يگذشت منش بانواع رعايت کرده ام.پس هر دو برادر با هم پيش ابو مسلم آمدند و اين قصه با وي گفتند و ابومسلم سوگند ياد کرد که من بوي آباد را گند آباد کنم. ايشان بدان ديه رفتند و آن چهارصد عرب را به تمام بکشتند و بينداختند و همچنان مي بود تا بوي گرفت و گنديده شد و ايشان باز پيش ابومسلم رفتند و از خواص ابومسلم بودند و سنباد با وجود گبري جامه سياه مي پوشيد و شمشير حمايل مي کرد و از عقب ابومسلم در معرکه ها و جنگها مي رفت(دو قرن سکوت،ص 127 به نقل از زبدة التواريخ).
همين كه خليفه منصور، ابومسلم را به قتل رسانيد، سنباد مجوس، كه يكى از دوستان و طرفداران ابو مسلم بود، سرپيچى كرد. قيام سنباد اين حقيقت را ثابت مىكند كه ابومسلم در آراي مذهبى خود طورى متعصب نبود كه حتى زرتشتيان را مطرود سازد و وجود زرتشتيان را نتواند تحمل كند.
سنباد از نيشابور به عزم خونخواهى ابومسلم حركت كرد و در مدتى كوتاه عده اى را دور خود جمع نمود و به ياران خود گفت، عزم دارم به سوى ايالات عرب نشين حركت كنم و كعبه را منهدم سازم. ديرى نپاييد كه عده كثيرى از مجوسان طبرستان و نقاط ديگر و همچنين مزدكيان و رافضيان (شيعيان) را به طرف خود جلب كرد(تاريخ اجتماعي ايران،جلد دوم،ص 179 به نقل تاريخ ادبى ايران،جلد اول،ص 466).
سرانجام منصور(خليه عباسي)، جهور بن مرار عجلى را با سپاهي به جنگ سنباد فرستاد.در جنگي که در حوالي همدان و ري رخ داد 60 هزار نفر از ياران سنباد کشته شدند و زنان و فرزندانشان اسير شدند(تاريخ طبري،جلد يازدهم،4715).در تاريخ طبرستان آمده است در اين نبرد چندان از ياران سنباد کشته شدند که تا سال 300 هجري،آثار کشته شدگان بر جاي مانده بود(دو قرن سکوت،ص 130 به نقل از تاريخ طبرستان،جلد اول،174).و در نهايت خود سنباد در حوالي طبرستان و قومس کشته شد.بدين گونه ياران سنباد که به خون خواهي ابومسلم شورش کرده بودند همگي کشته شدند. بهرحال قيام سنباد اگر چه مهيب و وحشتناک بود ولي ديري نپائيد و فقط هفتاد روز طول کشيد(تاريخ طبري،جلد يازدهم،4715).
المقنع :
تقريباً بلافاصله پس از مرگ سنباد،قيام تازه اي در خراسان در سال 150 هجري به رهبري فردي به نام استاذسيس شد.بعضي از تاريخ نگاران او را پدر مراجل،همسر هارون الرشيد و مادر خليفه مامون مي دانند(تاريخ کامل ج 15،ص 238).به عقيده برخي محققين اين نسب بعد ها ساخته شد تا نسب مامون به بزرگان ايراني پيوند بخورد.قيام او گويا براي تجديد و اصلاح آيين زرتشت بود.
به گفته طبري در اندک زماني 300 هزار نفر به ياري وي شتافتند.از زندگي استاذسيس قبل از سال 150 هجري چيزي معلوم نيست.از گفته هاي مورخان چنين بر مي آيد که او در خراسان امارت داشته و ظاهراً از کارگزاران و فرمانروايان محتشم و با نفوذ آنجا به شمار مي رفته است.حتي وقتي به قول يعقوبي،از اينکه از اينکه مهدي را به وليعهدي خليفه بشناسد سر باز زده بود.
داستان نبرد او را طبري اينگونه مي نويسد: از جمله حوادث سال اين بود كه استاذسيس با مردم هرات و بادغيس و سيستان و ديگر ولايت هاى خراسان قيام كرد و چنانكه گفته اند حدود سيصد هزار جنگاور با وى بود كه بر بيشتر خراسان تسلط يافتند و برفتند تا با مردم مروروذ تلاقى كردند. اجثم مروروذى با مردم مروروذ به مقابله آنها آمد كه با وى نبردى سخت كردند و عاقبت اجثم كشته شد و بسيار كس از مردم مروروذ كشته شدند و تنى چند از سرداران هزيمت شدند كه معاذ بن مسلم و جبريل بن يحيى و حماد بن عمرو و ابو النجم سيستانى و داود بن كراز از آن جمله بودند. منصور در بردان بود، خازم بن خزيمه را به نزد مهدى فرستاد كه مهدى او را به كار نبرد استاسيس گماشت و سرداران را بدو پيوست.
گويند: معاوية بن عبد الله وزير مهدى كار خازم را سبك مى گرفت، در آن وقت مهدى به نيشابور بود، معاويه نامه به خازم و ديگر سرداران مى فرستاد به امر و نهى، خازم در اردوگاه خويش بود كه بيمارى نمود و دوا نوشيد، آنگاه بر است بريد نشست و به نيشابور پيش مهدى رفت و سلام گفت و خلوت خواست ابو عبيد الله در حضور وى بود، مهدى گفت: «حضور ابو عبيد الله مانع تو نيست هر چه مى خواهى بگوى.» اما خازم نخواست به وى خبر دهد يا سخن كند تا وقتى كه ابو عبيد الله برخاست و چون با وى تنها ماند از كار معاوية بن عبيد الله بدو شكايت كرد و از تعصب و تبعيض وى و نامه ها كه از جانب معاويه به او و سردارانش مى رسيد سخن آورد كه موجب تباهى سرداران شده بود كه به توطئه پرداخته بودند و خودسر شده بودند و اطاعتشان سستى گرفته بود و گفت كه كار نبرد به سالارى سامان مى پذيرد كه در اردوگاه او پرچمى جز پرچم وى يا پرچمى كه او بسته باشد در اهتزاز نباشد و خبر داد كه به نبرد استاسيس باز نخواهد گشت مگر آنكه كار به دست او سپرده شود و از معاوية بن عبيد الله آسوده شود و اجازه يابد پرچم هاى سرداران خويش را بگشايد و به آنها نوشته شود كه مطيع و شنواى وى باشند.
راوى گويد: مهدى همه آنچه را مىخواست پذيرفت، خازم به اردوگاه خويش بازگشت و به رأى خويش كار كرد و پرچم همه كسانى را كه مىخواست بگشود، و براى هر كه مىخواست پرچم بست، سپاهيان هزيمت شده را به خويش پيوست و آنها را حاشيه سپاه كرد كه دنباله روان را با آنها فزونى مى داد و آنها را پيش نمى فرستاد كه بيم هزيمت در دل هزيمت شدگان نفوذ داشت. كسانى از اين طبقه كه بدو پيوسته بودند بيست و دو هزار كس بودند.
آنگاه شش هزار كس از سپاه را برگزيد و آنها را به دوازده هزار نخبه كه به نزد وى بودند پيوست، بكار بن مسلم عقيلى از جمله نخبگان بود. آنگاه براى نبرد آرايش گرفت و خندق زد. هيثم بن شعبه را بر پهلوى راست خويش نهاد. نهار بن- حصين سعدى را بر پهلوى چپ خويش نهاد. بكار بن مسلم عقيلى بر مقدمه وى بود.ترار خدا عقب دار وى بود. وى از ابناى ملوك عجم خراسان بود. پرچم خازم با زبرقان بود و بيرق وى با غلامش بسام بود.پس با حريفان مكارى كرد و در كار انتقال از جايى به جايى و از خندقى به خندقى خدعه كرد تا آنها را از هم جدا كرد كه بيشترشان پيادگان بودند، آنگاه به محلى رفت و خندق زد و هر چه مى خواست در خندق خويش ذخيره كرد و همه ياران خويش را وارد آنجا كرد.
براى خندق چهار در نهاد و بر هر درى چهار هزار كس از ياران نخبه خويش را جاى داد، دو هزار باقيمانده هيجده هزار كس را به بكار مقدمه دار خويش پيوست.حريفان بيامدند با تبرها و زنبيل ها كه مى خواستند خندق را پر كنند و وارد شوند. از درى كه بكار بن مسلم بر آن بود بيامدند و چنان به سختى بر آن حمله بردند كه ياران بكار هزيمت شدند و حريفان وارد خندق شدند.و چون بكار چنين ديد بر در خندق پياده شد و ياران خويش را بانگ زد كه اى پسران بدكارگان از سمت من به مسلمانان آسيب رسد! پس در حدود پنجاه كس از عشيره و كسانش با وى پياده شدند و از در خويش دفاع كردند و حريفان را از آنجا براندند.
گويد: يكى از ياران استاذسيس كه از مردم سيستان بود، به نام حريش، و تدبير كار حريفان با وى بود به درى آمد كه خازم آنجا بود و چون خازم او را بديد كه مى آمد كس پيش هيثم بن شعبه فرستاد كه بر پهلوى راست بود كه از درى كه بر آن هستى برون شو و از راهى جز آن راه كه به در بكار مى رسد برو كه حريفان به نبرد و مقابله ما سرگرمند، وقتى بالا رفتى و از ديدشان برون شدى از پشت سر به آنها حمله كن.
گويد: و چنان بود كه در آن روزها منتظر بودند كه ابو عون و عمرو بن سلم بن- قتيبه از طخارستان بيايند. خازم كس پيش بكار بن مسلم فرستاد كه وقتى پرچم هيثم بن شعبه را ديدى كه از پشت سر تو مى آيد تكبير گوييد و بگوييد مردم طخارستان آمدند.
ياران هيثم چنان كردند و خازم با قلب به مقابله حريش سيستانى رفت و با شمشيرها نبردى سخت كردند و در مقابل همديگر صبورى كردند. در اين حال بودند كه پرچم هاى هيثم و ياران وى را بديدند و همديگر را بانگ زدند كه مردم طخارستان آمدند و چون ياران حريش پرچم ها را بديدند و ياران بكار بن مسلم بدان نگريستند، ياران خازم به حريفان حمله بردند و آنها را عقب زدند تا به ياران هيثم رسيدند كه آنها را با نيزهها بزدند و تير سويشان انداختند. نهار بن حصين و يارانش از پهلوى چپ سوى حريفان آمدند. بكار بن مسلم و يارانش نيز از ناحيه خويش بيامدند كه هزيمتشان كردند و شمشير در ايشان نهادند. مسلمانان بسيار كس از آنان بكشتند، شمار كشتگان حريف در اين نبرد در حدود هفتاد هزار كس بود، چهارده هزار كس را نيز اسير كردند. استاذسيس با مقدار كمى از ياران خويش به كوهى پناه برد.
گويد: خازم چهارده هزار اسير را پيش آورد و گردن هايشان را زد، آنگاه برفت تا در كوهى كه پناهگاه استاذسيس بود بدو رسيد، در آنجا ابو عون و عمرو بن سلم ابن قتيبه بدو رسيدند كه خازم آنها را به يكسو جاى داد و گفت: «به جاى خويش باشيد تا محتاج شما شويم.» گويد: خازم، استاذسيس و ياران وى را محاصره كرد، عاقبت آماده شدند كه بحكم ابو عون گردن نهند و جز بدان رضايت ندادند خازم نيز بدان رضايت داد و به ابو عون گفت در قبال آنها تعهد كند كه چون تسليم شوند به حكم وى با آنها رفتار شود. و چون بحكم ابو عون تسليم شدند حكم كرد كه استاذسيس و پسرانش و مردم خاندانش را بندهاى آهنين نهند و باقيمانده را كه سى هزار كس بودند آزاد كنند.
خازم، حكم ابو عون را روان كرد و هر يك از آنها را دو جامه پوشانيد. آنگاه فتحى را كه خداى نصيبش كرده بود و دشمنش را به هلاكت داده بود به مهدى نوشت و مهدى نيز آنرا به امير مؤمنان منصور نوشت.به گفته محمد بن عمر قيام استاذسيس و حريش به سال صد و پنجاهم بود. اما هزيمت استاذسيس به سال صد و پنجاه و يكم بود(تاريخ طبري،ج 11، صص 4949-4953).
ساير مورخين جزئيات بيشتري را شرح نمي دهند ولي اينگونه به نظر مي رسد که را با فرزندانش به بعداد فرستادند و در آنجا به هلاکت رساندند.
اسحاق ترک:
او يکي از داعيان ابومسلم بود که بعد از مرگ او به ميان ترکان ماورا النهر و ترکستان رفت و ادعا کرد که ابومسلم نمرده و در کوهستان ري زنداني است.او معتقد بود که ابومسلم در وقت معيني ظهور مي کند و اينگونه مردم را به سوي ابومسلم دعوت کرد.علت اينکه او را ترک مي نامند اين است که او در ميان ترکان به تبليغ براي ابومسلم مي پرداخت.
گروهي گويند او از علويان و از فرزندان يحيي بن زيد بن علي بود که از امويان فرار کرد و به ترکستان آمد و گروهي ديگر مي گويند او از مردم ماورا النهر بود.
مولف کتاب اخبار ماورا مي گويد: او سواد نداشت ولي از جن ها شنوايي داشت و اگر کسي چيزي از او مي پرسيد جوابش را پس از يک شب مي داد.مردم را به ابومسلم دعوت مي کرد و معتقد بود او پيامبري براي زرتشتيان است .و عقيده داشت زرتشت و ابومسلم نمرده اند و روزي براي برپايي اين دين قيام مي کنند(الفهرست صص 615-616).
آنچه در قيام اسحاق ترك جلب نظر مىكند و در ساير جنبش هاي عصر عباسى به چشم نمى خورد، اين است كه او تنها به دعوت اكتفا كرد و هيچ گونه رويارويى و درگيري ميان او و پيروانش با كارگزاران حكومت روي نداد. برخى از معتقدات اسحاق ترك شبيه به آراي سنباد و پيروان اوست. شايد آنان تركيب افكار دينى را وسيله سودمندي براي اتحاد برخى گروههاي ناتوان ضد عباسى يافته بودند
پس از درگذشت اسحاق كه تاريخ آن همانند زمان تولدش دانسته نيست، پيروانش كه بيشتر از مسلميه ماورا النهر بودند، پراكنده شدند و جنبش او دوامى نيافت.
به آفرید:
به آفريد اهل روستاي خواف در اطراف نيشابور بود که هفت سال در چين گذرانده بود و دربازگشت به ايران در سال 129 هجري قيام کرد و آيين تازه اي آورد ولي هدف اصلي او مبارزه با تازيان بود.(آثار الباقيه ص 314)
درباره اعتقادات به آفريد که ادعاي نبوت مي کرد ابوريحان مي نويسد: به آفريد گفت آنچه زرتشت آورده است من نيز تصديق مي کنم و بر امت خود هفت نماز واجب گردانيد؛يکي در يگانگي خدا و يکي در آفرينش آسمانها و زمين و يکي در خلق حيوان و روزي هاي آنها و يکي ديگر در مرگ و يکي هم در بعث و حساب و يک نماز هم راجع به اهل بهشت و دوزخ و چيزهايي که براي ايشان آماده شد و يک نماز هم در ستايش اهل جنت.(آثار الباقيه ص 314)
وي ادامه مي دهد که به آفريد کتابي به فارسي براي پيروان خويش نوشت و امر کرد که پيروانش بر يک زانو به سوي چشمه خورشيد نماز بخوانند و در هر جايي که باشند توجه به سوي آفتاب کنند و موهاي خود را رها کنند و در موقع طعام زمزمه نکنند و چهارپايان را نکشند مگر آنچه پير شده باشد. (آثار الباقيه ص 315)
شهرستاني مي نويسد که نام ديگر اين فرقه سيسانيه است که براي زرتشت و پادشاهان باستاني که زرتشت را گرامي ميداشتند احترام زيادي قائل بودند.(الملل و النحل ص 397)
متاسفانه نهضت وي همزمان با قيام ابومسلم بر ضد اعراب بود و تا حد زيادي تحت شعاع آن قرار گرفت.مشکل اساسي کار به آفريد اين بود که موبدان و پيشوايان سنتي زرتشتي نيز او را نپذيرفتند و از او به ابومسلم شکايت کردند و ابومسلم به آفريد و طرفداران او را به شدت سرکوب کرد.با اين وجود طرفداران به آفريد معتقد بودند که وي سواذ بر اسبي به آسمان صعود کرد و روزي براي انتقام گرفتن از دشمنان به سوي ياران خود باز مي گردد.(آثار الباقيه ص 315)
آخوند مطهري بدون در نظر گرفتن موفقيت هاي قيام هاي ملي بر ضد اعراب و اسلام مي گويد: نهضت هاي ضد اسلامي امثال بابک خرمدين و به آفريد و ابن مقنع و .. هيچگاه طرفداراني پيدا نکردند؛ به طوري که يک ايراني به نام افشين بابک را کشت و يک ايراني ديگر به نام ابومسلم به آفريد را سرکوب کرد!
اين نظريه چيزي جز پندارگرايي و خيال نيست زيرا ابن نديم که در نيمه قرن چهارم هجري(يعني بيش از 200 سال بعد از کشته شدن به آفريد) کتاب الفهرست را تاليف کرده است مي نويسد: مردم بسياري در حال حاضر در خراسان طرفدار به آفريد هستند.(الفهرست،ص 615).
قيام سنباد:
يكى از جنبش هايى كه بعد از اسلام، در دوره حكومت بنى عباس براى مبارزه با خلفاى عباسى صورت گرفته است قيام سنباد است. سنباد يكى از نزديكان و پيروان ابومسلم است. او در سال 137 هجرى تحت شعار ما بايد از خون ابو مسلم انتقام بگيريم(تاريخ نامه طبرى،ج4،ص 1093) قيام كرد، و با كوشش بسيار موفق گرديد از بين طبقات و پيروان اديان و مذاهب مختلف عده زيادى را دور خود جمع كند.مورخين نام اصلي او را اسپهبد فيروز و مذهب او را مجوسي معرفي کرده اند(تاريخ طبري،جلد11،ص 4715).
ميرخواند درباره سنباد و دوستى او با ابومسلم چنين مى نويسد(روضة الصفا،جلد سوم، ص 404):سنباد از جمله آتش پرستان نيشابور بود و فى الجمله مكنتى داشت و در آن روزى كه ابومسلم از پيش امام به مرو مىرفت او را ديد و آثار دولت و اقبال در ناصيه او مشاهده كرد.او را به خانه برد و چندگاه شرايط ضيافت به جاى آورد و از حال وى استفسار نمود.ابومسلم در كتمان امر خود كوشيد، سنباد گفت قضيه خويش با من بگوى و من مردى راز دارم، امينم، افشاى اسرار نخواهم كرد. ابومسلم شمهاى از مافى الضمير خود در ميان نهاد. سنباد گفت مرا از طريق فراست به خاطر مى رسد كه تو عالم را زير و زبر كنى و بسيارى از اشراف عرب و اكابر عجم را به قتل رسانى، و او از اين مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده از نيشابور رفت(دو قرن سکوت،ص 126؛تاريخ اجتماعي ايران،جلد دوم،ص 179).
روايت ديگري مي گويد: اتفاق چنان افتاد که سنباد را پسري کوچک بوده و با يکي از پسران عربان به مکتب مي رفت در محله بوي آباد نيشابور و آن عربان چهارصد کس بودند روزي پسر سنباد با پسر عربي جنگ کرد و پسر سنباد سر پسر عرب بشکست.اثر خون بر سر پسر عرب ظاهر شد پيش پدر رفت پدرش گفت اين را اظهار مکن و آن پسر با پسر سنباد دوستي آغاز کرد و بعد از آنکه دوست شدند پسر سنباد را به خانه برد و کس نزديک پدرش فرستاد که پسرت اينجاست بيا و ببر.سنباد به خانه عرب رفت و عرب پسر او را کشته و بريان نهاده و عضوي به جهت سنباد بر سر سفره نهاد چون از گوشت بخورد و سفره برداشتند عرب از سنباد پرسيد که طعم بريان چه بود؟سنباد گفت خوب بود.عرب گفت:گوشت پسر خود خوردي!
سنباد از اين معني بيهوش شد چون با خود آمد از خانه عرب بيرون آمد و به پيش برادرش شد و اين قصه با وي گفت و گفت اين انتقام ما مگر آن مروزي تواند کشيد که اين زمانه خروج کرده است و روزي که از اينجا م يگذشت منش بانواع رعايت کرده ام.پس هر دو برادر با هم پيش ابو مسلم آمدند و اين قصه با وي گفتند و ابومسلم سوگند ياد کرد که من بوي آباد را گند آباد کنم. ايشان بدان ديه رفتند و آن چهارصد عرب را به تمام بکشتند و بينداختند و همچنان مي بود تا بوي گرفت و گنديده شد و ايشان باز پيش ابومسلم رفتند و از خواص ابومسلم بودند و سنباد با وجود گبري جامه سياه مي پوشيد و شمشير حمايل مي کرد و از عقب ابومسلم در معرکه ها و جنگها مي رفت(دو قرن سکوت،ص 127 به نقل از زبدة التواريخ).
همين كه خليفه منصور، ابومسلم را به قتل رسانيد، سنباد مجوس، كه يكى از دوستان و طرفداران ابو مسلم بود، سرپيچى كرد. قيام سنباد اين حقيقت را ثابت مىكند كه ابومسلم در آراي مذهبى خود طورى متعصب نبود كه حتى زرتشتيان را مطرود سازد و وجود زرتشتيان را نتواند تحمل كند.
سنباد از نيشابور به عزم خونخواهى ابومسلم حركت كرد و در مدتى كوتاه عده اى را دور خود جمع نمود و به ياران خود گفت، عزم دارم به سوى ايالات عرب نشين حركت كنم و كعبه را منهدم سازم. ديرى نپاييد كه عده كثيرى از مجوسان طبرستان و نقاط ديگر و همچنين مزدكيان و رافضيان (شيعيان) را به طرف خود جلب كرد(تاريخ اجتماعي ايران،جلد دوم،ص 179 به نقل تاريخ ادبى ايران،جلد اول،ص 466).
سرانجام منصور(خليه عباسي)، جهور بن مرار عجلى را با سپاهي به جنگ سنباد فرستاد.در جنگي که در حوالي همدان و ري رخ داد 60 هزار نفر از ياران سنباد کشته شدند و زنان و فرزندانشان اسير شدند(تاريخ طبري،جلد يازدهم،4715).در تاريخ طبرستان آمده است در اين نبرد چندان از ياران سنباد کشته شدند که تا سال 300 هجري،آثار کشته شدگان بر جاي مانده بود(دو قرن سکوت،ص 130 به نقل از تاريخ طبرستان،جلد اول،174).و در نهايت خود سنباد در حوالي طبرستان و قومس کشته شد.بدين گونه ياران سنباد که به خون خواهي ابومسلم شورش کرده بودند همگي کشته شدند. بهرحال قيام سنباد اگر چه مهيب و وحشتناک بود ولي ديري نپائيد و فقط هفتاد روز طول کشيد(تاريخ طبري،جلد يازدهم،4715).
المقنع :
مقنع در تاريخ ما ناشناخته است ،معمولاً وقتي سخن از مبارزات ايرانيان بر ضد تازيان مي شود همه از بابک و ابومسلم و مازيار ياد مي کنند.
بعد از قتل ابومسلم از جمله نهضت هاي پرجوشوخروش، قيام المقنع در ايران بود.نام واقعي او هاشم بود و در روستايي در اطراف مرو به دنيا آمد. او به دليل کور بودن يک چشمش از ماسک استفاده مي کرد و به اين سبب او را مقنع مي خواندند.(ابن اثير،1371: 15/ 293)
صاحب تاريخ بخارا ضمن شرح بلندي از وي مي نويسد که پيشه او رختشويي بود و پس از آن به علم آموختن پرداخت و از هر دانش بهره برد؛بسيار زيرک بود و کتب پيشينيان را خوانده بود.(نرشخى، 1363: 90)
اولين مرحله از فعاليت ضد اسلامي او پس از کشته شدن ابومسلم آشکار شد؛جايي که او معتقد به تناسخ بود و ابومسلم را برتر از محمد بن عبدالله مي دانست(ابن اثير، 1371: 15/ 293). او به وسيله عامل خليفه دستگير و به بغداد فرستاده شد و در بازگشت دوباره به مرو مرحله جديدي از فعاليت خود را اجرا کرد؛در تاريخ بخارا آمده است: چون خلاص يافت به مرو باز آمد، و مردمان را گرد كرد، و گفت دانيد كه من كيستم، مردمان گفتند: تو هاشم بن حكيمى، گفت غلط كرده ايد، من خداى شمايم، و خداى همه عالم. و گفت من خود را به هر كدام نام خواهم خوانم، و گفت من آنم كه خود را به صورت آدم به خلق نمودم، و باز به صورت نوح، و باز به صورت ابراهيم، و باز به صورت موسى، و باز به صورت عيسى، و باز به صورت محمد، و باز به صورت ابو مسلم، و باز به اين صورت كه مى بينيد. مردمان گفتند ديگران دعوى پيغمبرى كردند، تو دعوى خدائى مى كنى، گفت ايشان نفسانى بودند من روحانى ام، كه اندر ايشان بودم، و مرا اين قدرت هست كه خود را به هر صورت كه خواهم بنمايم(نرشخى، 1363: 91).
نرشخي درباره نحوه دعوت او و همچنين پيروزي هاي مقنع مي نويسد:
… نامه ها نوشت به هر ولايتى، و به داعيان خويش داد و اندر نامه چنين نوشت كه:
بسم الله الرحمن الرحيم، من هاشم بن حكيم سيد السادات الى فلان بن فلان الحمد للّه الذى لا اله الا هو، اله آدم و نوح و ابراهيم و عيسى و موسى و محمد و ابو مسلم، ثم ان للمقنع القدرة و السلطان و العزة و البرهان. به من گرويد، و بدانيد كه پادشاهى مراست. و عزّ و كردگارى مراست و جز من خداى ديگر نيست.و هر كس كه به من گرود بهشت او راست، و هر كه نگرود دوزخ او راست.هنوز به مرو بود و داعيان به هر جاى بيرون كرد، و بسيار خلق را از راه دين بيرون برد و به مرو مردى بود از عرب نام او عبد الله بن عمرو ، به وى بگرويد، و دختر خود به وى داد به زنى، و اين عبد الله از جيحون بگذشت، و به نخشب و به كش آمد، و هر جاى خلق را دعوت كردى به دين مقنع، و خلق بسيار را از راه ببرد، و اندر كش و روستاى كش بيشتر بودند، و نخستين ديهى كه به دين مقنع در آمدند، و دين او ظاهر كردند، ديهى بود در كش، نام آن ديهه سوبخ، و مهتر ايشان عمر سوبخى بود، ايشان خروج كردند، و امير ايشان مردى بود از عرب پارسا، وى را بكشتند. و اندر سغد اغلب ديه ها به دين مقنع در آمدند، و از ديه هاى بخارا بسيار كافر شدند، و كفر آشكارا كردند، و اين فتنه عظيم شد، و بلا بر مسلمانان سخت شد(نرشخى، 1363: 91-92).
مقنع به قدري در کار خود موفق بود که باعث شد مهدي خليفه عباسي احساس خطر کند:
… و سفيد جامگان بسيار شدند، و مسلمانان اندر كار ايشان عاجز شدند، و نفير به بغداد رسيد، و خليفه مهدى بود اندر آن روزگار، تنگدل شد. و بسيار لشكرها فرستاد به حرب وى، و به آخر خود آمد به نشابور به دفع آن فتنه. و مى ترسيد و بيم آن بود كه اسلام خراب شود، و دين مقنع همه جهان بگيرد. (نرشخى، 1363: 93)
نخستين شورش پيروان مقنع در بخارا روي داد که شب هنگام در روستاي نمجکت به مسجد رفتند و موذن و 15 نفر ديگر را کشتند. (نرشخى، 1363: 93)
و سرانجام آخرين لحظات زندگاني مقنع نيز در تاريخ ماندگار شد. ابن طقطقى مي نويسد:
سپاه مهدى همچنان او را محاصره كردند تا آنكه المقنّع و يارانش به ستوه آمده بسيارى از ايشان امان خواستند، و جز نفرى چند در قلعهاى كه در محاصره بود با وى نماندند. المقنّع نيز آتشى انبوه افروخته آنچه چارپا و متاع و لباس در قلعه بود سوزانيد، و سپس زنان و فرزندان و ياران خويش راگرد آورد و به ايشان گفت: هر يك از شما كه مىخواهد با من به آسمان پرواز كند خود را در اين آتش بيفكند، و از ترس آنكه مبادا جثّه او و خانوادهاش به دست دشمن بيفتد همگى خويشتن را در آتش افكندند، چون جملگى سوختند درهاى قلعه گشوده شد، و سپاه مهدى داخل شده آنرا خالى و ويران يافتند(ابن طقطقى،1360: 245).
منابع:
نرشخى، 1363: تاريخ بخارا، ترجمه ابونصراحمد بن محمد بن نصر القباوى،تلخيص محمد بن زفر بن عمر، تحقيق محمد تقى مدرس رضوى،تهران،انتشارات توس
ابن اثير،1371:تاريخ کامل، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى،تهران،انتشارات مؤسسه مطبوعاتى علمى
ابن طقطقى،1360: تاريخ فخرى،ترجمه محمد وحيد گلپايگانى،تهران،بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 14:39 توسط قادرجلالی
|
بخشی از تجارب سالها تدریس، به همراه تحقیق، دانستنی ها، طرح درس و نمونه سوالات در نزدیک به 1000 پست متنوع به کاربران محترم تقدیم می شود. برای استفاده از نوشته های پیشین، روی عناوین مطالب يا موضوعات كليك کنید. درصورتی که عکس یا فایلی باز نشد سایت آپلود آن بطور موقت در دسترس نیست. استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.